مادر... مادر... بابا یه مداد به من بده... میخوام بزنم تو سرم!... میخوام بنویسم دیگه... بابا خانوما یه قلم یه مداد یه کوفت یه زهرمار که بشه باهاش نوشت... مگه شما هیچوقت نمیخواین چیزی بنویسین؟ یعنی یه قلم اینجا پیدا نمیشه؟...
دوباره شروع میکنم؛ این بار شروعی نسیمانه.فکر کنم حدود یک سال طول کشید تا دوباره فرصت و اشتیاقی برای کاری نو و تازه دست دهد. خوشحالم و شوق فراوانی دارم برای دوباره نوشتن. باید تشکر کنم از همه دوستانی که در این مدت با هم در ارتباط بودیم و پیگیر وبلاگ بودند. کاش میشد به همه دوستان خبر داد که که نسیمانه شروع کرده است....
وبگردی
از وبلاگ روهان
از وبلاگ روزنوشت میلاد
از وبلاگ پاسارگاد گرافیک
۱۵ کاغذدیواری باکیفیت و زیبا
نقدی بر این فیلم
بابک در July 28, 2010 روی روزنوشت























